- نویسنده: Azadeh
- تاریخ:پنجشنبه 11 اسفند 1390
- عنوان موضوع: [cb:post_category_name]

تبلیغات 

می مانم ...
می روی ...
لعنت به این افعال !
كه ماندن را برای من صرف كرد و رفتن را برای تو !!!

حالا که رفتنی شده ای طبق گفته ات باشه، قبول. لااقل این نکته را بدان: آهن قراضه ای که چنان گرم گرم گرم در سینه می تپید دلم بود نامهربان ![]() |
آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را ، مستی رویا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره ی دل ، شسته بود
عکس شیدایی ، در آن آیینه ی سیما نبود

لب،همان لب بود ، اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همــان دل بود ، اما مست و بی پروا نبود

در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گرچه روزی هم نشین ، جز با منِ رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود

دیدم ، آن چشم درخشان را ، ولی در این صدف
گو هر اشکی که من می خواستم ، پیدا نبود

عمر گران میگذرد خواهی نخواهی
سعی بر آن کن نرود رو به تباهی



